اینجا از روزانه های زندگی صورتیمان می نویسم.یادگاری برای روزهای آفتابی آینده


روزانه های من و عشقم








داشتم وبلاگایی که دوست دارم رو میخوندم که از  پاراگراف آخر این پست جدید یه جورایی خوشم اومد.با نظر صمیم از این نظر خیلی موافقم.فکر میکنم تو زندگی همراهی طرفین مخصوصا در زمان زایمان و مسایل بعدیش خیلی مهمه..اینم اون قسمتی که من خوشم اومد:

 

 شب  هایی که علی  میشینه پشتش رو به من تکیه میده و میگه اینطوری راحت تر به نینی می می میدی و روزهایی که حلقه کم خوابی د ور  چشم هاش  دیده میشه من میفهمم که داشتن یه همسر همراه و  مسوولیت پذیر چقدر  توی  این روزهای  اول مهمه...اینطوری  نه چیزی به نام اندوه زایمان هست و نه خستگی  هاش فردا توی  تن آدم میمونه... وقتی  چشم هام داره از  خواب  دیگه دو تا دو تا میبینه حتی  حاضر  نیستم به پسرک بگم بخواب..فقط  نوازشش میکنم و توی  گوشش  میگم که  قشنگ ترین  هدیه خدا به من و باباییش  بوده...چشم های  علی و روزهای  من اینقدر گرم و آفتابی  هستند این روزها که هیچی نمیتونست زیباترش  کنه...من الان حسرت روزهای  دو تاییمون رو نمی خورم چون با تصمیم و عشق  نینی دار شدیم و به حمایت های  عزیز دلم مطمئن بودم...

 

چند روز قبل با مامان رفتیم و یه کم خرید کردیم.من میخوام ساندویچ میکر و سرخ کن بگیرم اما بیم مارک تفال و فیلیپس موندم به نظر شما کدوم یکی بهتره؟ جمعه هم بعد از اومدن مامان بابا و خواهر برادرم از کوه رفتیم خونه پدربزرگ . عصری همگی با خونه دایی رفتیم بیرون.

آقایی تنهایی اونجا داره  اونجا خونمون رو تمیز میکنه .ایشالا ماه دیگه جهیزیه رو میبریم و تو کلبه خوشبختیمون میچینیم.من شماره خونه ی مشترکمون رو به اسم کلبه خوشبختی ما رو گوشیم سیو کردم (مهربانو جون تقلب نکردم ها)   . هر وقت زنگ میخوره و شمارش میفته کلی خوشم میاد. دوست دارم مهربونم.یه بوووووووووووس گنده بخاطر این همه خوبیkiss.gif

 

                                            

             

چند تا عکسای سفر تبریز و خریدام برای خونه قشنگمون

آسیاب خرابه

 

آسیاب خرابه 2  

 

آسیاب خرابه 3  

 

آسیاب خرابه 4  

استخر کلیسای سنت استپانوس

کلیسای سنت استپانوس2  

کلیسای سنت استپانوس3

محراب کلیسا

رود ارس

    گلدونی که برای خواهری درست کردم                                                          

                                                           

   

اولین غذایی که برای آقایی درست کردم.(الویه)

فنجونای کادویی                                                      

شیشه های سبزی خشک

کتری و قوری

استکان

سفره

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٤/٢٥ ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ  توسط من و آقای مهربان  نظرات ()


نمی دونم چرا یه مدته اصلا دستم به نوشتن نمی ره.ولی چون میخوام خاطره هام برای همیشه برام بمونه سعی می کنم بازم بنویسم.

 

 

 از دو تا سه شنبه قبل شروع می کنم که آقایی برگشت.عصر ساعت 6 رسید و مستقیم اومد خونه ما.تقریبا یه ساعت نشست و با مامان و برادرم در مورد ا ن ت خ ا ب ا ت و این نمایش مزخرفی که به راه انداختن بحث و تبادل نظر کردن.بعدشم که بابا برگشت همین بحث ادامه داشت.خوشم میاد که بابام و آقایی در مورد مسایل سی یاسی و تا حدودی مذهبی با هم هم عقیده هستن البته با یه کمی اختلاف در جزییات.بارون میبارید.من و آقایی با هم رفتیم بیرون برای شام.بعدشم ْآقایی منو رسوند خونه.

 

چهارشنبه

 ظهر قرار بود آقایی قرار بود بره که با حرفای خالش منصرف شد و موند.صبح رو با هم رفتیم پارک و روزنامه خوندیم و ... .ناهارم رفتیم خونه ما مامان خورش سبزی پخته بود.میخواستیم عصر بریم بیرون و خرید کنیم که ساعت 5 پسرخاله آقایی زنگ زد و خبر فوت پدرش رو داد.ایشون هم مجبور شدن برن اونجا و خرید ما کنسل شد.خدا رحمتش کنه آقای صلاحی رو.من یه بار بیشتر ندیده بودمش.اما با حرفایی که خاله آقایی و گاهی آقایی میزنه احساس میکنم مرده خوب و خوش اخلاقی بوده.

 

پنج شنبه

صبح من و مامانم و مادربزرگ با بابام و پدربزرگ و برادرم رفتیم مجلس ختم.ناهار مامان بزرگم اینا خونه مون بودن.عصری هم آقایی اومد دنبالم و رفتیم بیرون.یه مانتوی خوشکل یاسمنی گرفتم.متاسفانه بانک ارتباط ماهواره ایش قطع بود و آقایی نتونست پول بگیره در نتیجه خریدای دیگه مون موند. رفتم که از حسابم پول بردارم که آقایی از بس گفت دیرمه و الان مهمونها اونجا هستن و عجله دارم و باید برم حسابی عصبیم کرد.منم اشتباهی کارت رو زدم و دستگاه کارتم رو برداشت.خودم برگشم خونه آقایی سریع رفت چون دیرش بود.

 

جمعه

 اتفاق خاصی نیفتاد.آقایی خونه خالش بود.

 

شنبه

صبح مادر و پدر و خواهر کوچیکه ی آقایی اومدن خونه مون.تقریبا دو ساعت نشستن و تشریف بردن.منم بعدش رفتم و از بانک کارتم رو گرفتم و بعدش رفتیم نهار خوردیم.قرار بود شنبه بره که بازم نرفت.ته دلم خوشحال شدم که موند.عصر شنبه اومد دنبالم و رفتیم بیرون که با هم یه کوچولو دعوامون شد.منم برگشتم خونه که وسط راه بهم زنگ زد و منم رفتم پیشش.

 

یکشنبه

عزیز دلم نهار خونه ما بود.براش الویه درست کردم که با خودش برد.

 

 دو شنبه

اتفاق خاصی نیفتاد.

 

 سه شنبه

رفتیم خونه دختر عموی بابام.خیلی خوشحال شد از اینکه عقد کردم.بهم یه پارچه کادو داد.از مکه براش آورده بودن.کلی برای خوشبختیمون دعا کرد.

 

چهارشنبه

 بازم یه روز معمولی بود.عصرش با مامان مشغول آماده کردن وسایل شدم برای فردا که میرفتیم سفر.بعدشم رفتم آرایشگاه.

 

 پنج شنبه

رفتیم تبریز پیش خواهر وسطی که اونجا دانشجوئه.ساعت شش راه افتادیم و حدودای سه رسیدیم.من و خواهر کوچیکه خوابگاه پیشش موندیم و مامان و بابا و برادرم رفتن هتل.عصرش رفتیم بازار و مامان ب پارچه گرفت و منم پارچه گرفتم برای رویه ی خوشخوابم.شبم همینکه سرم رو گذاشتم رو تخت بیهوش شدم از بس خسته بودم.با آقاییم که تلفنی حرف میزدم همش میگفت برو بخواب.قربون مهربونیت که پشت تلفنم میفهمی حالمو.

 

جمعه

هم اتاقی خواهری رو برداشتیم و هممون رفتیم آسیاب خرابه.یه جایی نزدیک جلفا کنار ارس.خیلی جای قشنگیه.یه روده بین صخره ها که از صخره ها آب میریزه پایین و صحنه های قشنگی رو بوجود آورده.بعدش رفتیم بازار مرزی جلفا و گشتیم .نهار رو خوردیم و رفتیم کلیسای سنت استپانوس که سی کیلومتری جلفاس.به اسم شهید اول مسیحیت نام گذاری شده.اما متاسفانه از اونجا که برای اینا چیزی به نام عرق ملی و آثار باستانی و این چیزا یعنی زرشک امکانات خاصی نداشت علیرغم اینکه این مکان جز آثار جهانیه.مثلا ناقوسش رو برداشته بودن که تعمیر کنن.نگهبانه میگفت چون نمی دونن چطوری باید بزارن سر جاش هنوز همینطوری نصف کاره ولش کردن.یعدشم که برگشتیم تبریز.یه کم به اتاق خواهری رسیدم و برای گلای خشکش یه گلدون درست کردم و ظرفای نشسته ش رو که یه کوه بود شستم و خلاصه کلی امور کزتی برای اتاقشون انجام دادم و حسابی خوشکل کردم .اونام که شنگول و شادان همش متشکر میشدن ازم.

 

 شنبه

 صبح راه افتادیم.رفتیم ارومیه.عاقبت بعد از سی سال پل روی دریاچه رو ساخته بودن البته نه همش رو یه طرفش رو.هنوز طرف برگشتش مونده که بسازن.ماشینا از یه طرفش رفت و آمد میکردن.سی سال دیگه اون طرفش رو هم میسازن.نقل و عرق بیدمشک و سرکه توت سفید گرفتیم و یه کم گشتیم و رفتیم مهاباد.نهار رو اونجا بودیم.بعدشم که حرکت کردیم و ساعت نه و نیم خونه بودیم.منم خسته تا ساعت ده و نیم امروز بیهوش بودم.یه خورده کار کردم و الان در خدمت شمام.

 

 پ.ن 1 گفتم که حوصله نوشتن ندارم زیاد.از نوشته هام معلومه؟

 پ.ن 2 میشه لطفا بهم بگید تو بلاگفا چطور باید عکس بذارم. تو قسمت مربوطه آدرس عکس رو مینویسم.اما تو متن لینکش نمیاد.

 همسرانه نوشت: آقایی خیلی ماهی فهمیده و مهربون اما ناراحت میشم وقتی که با منی همش بگی دیرمه یا یه جوری رفتار کنی که من احساس کنم خوشت نمیاد با من باشی.میدونم که واقعا اینطور نیست و چیزیم که الان مینویسم تاثیر حالتای عصبیه شروع سیکلم و امدن خاله پریه.امیدوارم تو مسیر زندگی یاد بگیریم که باید همه عشقمون برای هم باشه و همیشه اون رو به هم ابراز کنیم.امیدوارم یاد بگیریم که هیچی مثل دوست داشتن همدیگه برامون آرامش بخش نیست و داشتن همدیگه بزرگترین ثروتمونه.امیدوارم زودرنج و مغرور نباشیم و سعی کنیم چیزی رو که نمی دونیم یاد بگیریم.خوب زندگی کنیم چون فقط یه بار فرصت تجربه ش رو داریم.

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٤/٢٥ ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ  توسط من و آقای مهربان  نظرات ()


از چهارشنبه خیلی از وبلاگایی که باز می کنم رو به بحث انتخابات و مناظره و این چیزا مشغول بودن.پس دیگه من باز نمی آم این چیزا رو بگم ،حتما هم که رای میدید دیگه .با تعطیلات چیکارا کردید.خوش گذشت ؟من که همش خونه بودم بخاطر امتحانات شنگول و منگول .آقایی هم برنگشت چون وقتی میاد این داداشی من همش یا مشغول حرف و بحثه یا شوخی کردن با نبات خان.کلا یه جورایی بیخیال این کتاب دفتراش میشه.دیگه قرار شد ایشالا این هفته برگرده و دل منتظرم رو به دیدار خودش شاد کنه . من چقدر دلم سفر تو این فصل رو میخواد.اگه یه خورده هوای گرم رو فاکتور بگیریم که همه چیش عالیه

 

نوشتن اینجا یه احساس خوبی بهم میده.انگار این وبلاگ برا من پر از انرژی مثبت .امروز طبقه پایینیمون  اومده بود خونه ما و برای من یه دست استکان چایخوری از اینا که تهش رنگیه آورد .عسک میذارم ازش.من که خونه نبودم.وقت برگشتن تو تاکسی از شدت عشقم به  آقایی این شعره برام اومد و فورا برای آقایی اس ام اس کردم.

تو کوهی و من یه دریا   همیشه کوه با دریا قشنگه  آهان چقدر قشنگه. نخندید خو.شعره دیگه برام اومد.مهم اینه که پشتش یه دنیا احساسات عشقولانه و ماچ و کیس نهفته.آقایی هم در جواب این همه محبت من رو خوشحال کردن و پاسخ باز فرستادن که (مبارکه شاعر گیان.زور جوان و قشنگه )منم کلی خوشحال شدم که آقایی اینقدر من رو درک میکنه و به شکوفا شدن استعدادم کمک .

دیگه م اینکه به نظر شما خریدن سرویس دم کنی الزاما از نوع مخصوص عروسش لازمه؟مثلا خیلی لازمه حتما زیر بشقابی و از اونا که میزارن رو قوری و مثل کلاه براش داشته باشه یا نه؟

من کلی باقالی و نخود فرنگی و لوبیا سبز و کنگر گرفتم و فریز کردم ایشالا برای خونه قشنگ خودمون.چند روز قبل هم مامان شوید خرید و باهم پاک کردیم .برای منم کنار گذاشت که خشک شه.در اولین فرست باید برم و  چند تا شیشه از این سر استیلا بگیرم برای سبزی خشکام.مامانی تشکام رو ملحفه کرد.اینقده خوشکل برام دوخت.بهتر از اون چیزی که فکر می کردم دراومد ..

هفته قبل یکی از دوستام اومده بود پیشمخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir .چند رو پیش همکارم ازم در مورد یه دختر خوب که خونواده دار و متشخص باشه پرسید که برا برادرش برن جلو.من عمرا ز این کارا خوشم نمی آد.دلم نمی خواد هیچوقت دو نفر رو برای هم کاندید کنم.آدم و هزار عجایب.آخه من چه میدونم این طرف تو زندگی مشترک چه مدلیه.حرف ازدواج و دوستی خیلی با هم تفاوت داره اما نمی دونم چی شد و من گفتم الاهه دوستم خیلی دختره خوبی .ایشون هم هنوز حرف از دهنم نیفتاده همچین تو هوا قاپید که آره راس میگس.تو رو خدا بهش بگو.منم اومدم خونه و تماس گرفتم و گفتم.حالا از چهارشنبه این همکارم کچلم کرده که چی شد.چی جواب داد.خانوم دوست هم که هنوز مشغول گل چیدن و چیزی نگفته که من حداقل به این همکاره بگم.هنوز در انتظارن   .

 

همسرانه نوشت:پسر مخلصیم.زودی برگرد.من دلم  نگاهت.دستای گرمت و همه چیزت  رو می خواد.ببین دلت چقدر برام تنگ شده .

 

دیگه همینا

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٤/٢٥ ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ  توسط من و آقای مهربان  نظرات ()


از چهارشنبه خیلی از وبلاگایی که باز می کنم رو به بحث انتخابات و مناظره و این چیزا مشغول بودن.پس دیگه من باز نمی آم این چیزا رو بگم ،حتما هم که رای میدید دیگه .با تعطیلات چیکارا کردید.خوش گذشت ؟من که همش خونه بودم بخاطر امتحانات شنگول و منگول .آقایی هم برنگشت چون وقتی میاد این داداشی من همش یا مشغول حرف و بحثه یا شوخی کردن با نبات خان.کلا یه جورایی بیخیال این کتاب دفتراش میشه.دیگه قرار شد ایشالا این هفته برگرده و دل منتظرم رو به دیدار خودش شاد کنه . من چقدر دلم سفر تو این فصل رو میخواد.اگه یه خورده هوای گرم رو فاکتور بگیریم که همه چیش عالیه

 

نوشتن اینجا یه احساس خوبی بهم میده.انگار این وبلاگ برا من پر از انرژی مثبت .امروز طبقه پایینیمون  اومده بود خونه ما و برای من یه دست استکان چایخوری از اینا که تهش رنگیه آورد .عسک میذارم ازش.من که خونه نبودم.وقت برگشتن تو تاکسی از شدت عشقم به  آقایی این شعره برام اومد و فورا برای آقایی اس ام اس کردم.

تو کوهی و من یه دریا   همیشه کوه با دریا قشنگه  آهان چقدر قشنگه. نخندید خو.شعره دیگه برام اومد.مهم اینه که پشتش یه دنیا احساسات عشقولانه و ماچ و کیس نهفته.آقایی هم در جواب این همه محبت من رو خوشحال کردن و پاسخ باز فرستادن که (مبارکه شاعر گیان.زور جوان و قشنگه )منم کلی خوشحال شدم که آقایی اینقدر من رو درک میکنه و به شکوفا شدن استعدادم کمک .

دیگه م اینکه به نظر شما خریدن سرویس دم کنی الزاما از نوع مخصوص عروسش لازمه؟مثلا خیلی لازمه حتما زیر بشقابی و از اونا که میزارن رو قوری و مثل کلاه براش داشته باشه یا نه؟

من کلی باقالی و نخود فرنگی و لوبیا سبز و کنگر گرفتم و فریز کردم ایشالا برای خونه قشنگ خودمون.چند روز قبل هم مامان شوید خرید و باهم پاک کردیم .برای منم کنار گذاشت که خشک شه.در اولین فرست باید برم و  چند تا شیشه از این سر استیلا بگیرم برای سبزی خشکام.مامانی تشکام رو ملحفه کرد.اینقده خوشکل برام دوخت.بهتر از اون چیزی که فکر می کردم دراومد ..

هفته قبل یکی از دوستام اومده بود پیشمخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir .چند رو پیش همکارم ازم در مورد یه دختر خوب که خونواده دار و متشخص باشه پرسید که برا برادرش برن جلو.من عمرا ز این کارا خوشم نمی آد.دلم نمی خواد هیچوقت دو نفر رو برای هم کاندید کنم.آدم و هزار عجایب.آخه من چه میدونم این طرف تو زندگی مشترک چه مدلیه.حرف ازدواج و دوستی خیلی با هم تفاوت داره اما نمی دونم چی شد و من گفتم الاهه دوستم خیلی دختره خوبی .ایشون هم هنوز حرف از دهنم نیفتاده همچین تو هوا قاپید که آره راس میگس.تو رو خدا بهش بگو.منم اومدم خونه و تماس گرفتم و گفتم.حالا از چهارشنبه این همکارم کچلم کرده که چی شد.چی جواب داد.خانوم دوست هم که هنوز مشغول گل چیدن و چیزی نگفته که من حداقل به این همکاره بگم.هنوز در انتظارن   .

 

همسرانه نوشت:پسر مخلصیم.زودی برگرد.من دلم  نگاهت.دستای گرمت و همه چیزت  رو می خواد.ببین دلت چقدر برام تنگ شده .

 

دیگه همینا

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٤/٢٥ ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ  توسط من و آقای مهربان  نظرات ()


دوست جونای خودم چطورید.من که عالیم.خییییییییییییییییلی خوب.

 

من کمتر از دو ساعت پیش مشغول انجام مصاحبه یا همون گزین ش بودمArabic Veil .تقریبا دو سال پیش من یه آزمونی شرکت کردم و از قضا قبول شدم.دو بار برای مصاحبه احکام و علمیش، با آقایی رفتم، البته اون موقع با هم دوست جون بودیم تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com و هنوز نشده بودیم.رفتیم و اون مرحله هم قبول شدم و دیگه ازشون خبری نبود تااااااااااا دیروز.من سر کار بودم که با خونه تماس گرفته بودن برا امروز ساعت ۴۵/۳ بعد از ظهر تو دادگاه تجدید نظر.از دیشب مامانم اینا همش سوالای گزین شی بهم میگفتن، مثلا اگه فلان چیز رو گفتن تو اینطوری جواب بده و از این حرفا.منم یه کمی تقویم رو برای مراسما نگاه کردم و رفتم.دادگاه سوت و کور بود وقتی رفتم.بجز مامورای انتظامات کسی اونجا نبود .قبل از من یه خانوم دیگه ایی اومده بودن برای مصاحبه.فرزند شهید بود.اومده بود برای استخدامی داد گست ری با مادرش.اول که پرسیدم مامانه درست جواب نداد.فکر کردم تو امتحانی چیزی قبول شده.پشت در وایستادم و همه سوالارو شنیدم از این طرف فرت و فرت زنگ میزدم خونه و جواب سوالارو میپرسیدمتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com .دختره اومد بیرون و گفت چون فرزند شهیده بدون آزموی یا چیزی زنگ زدن گفتن بیا برای استخدامی داد گست ری .لیسانسشم حسابداری بود.اصلنم خوب جواب سوالارو نداد.منم گفتم خوب تو چرا اومدی مصاحبه؟بدون مصاحبه هم تو استخدامی .میگفت فقط دو بار دیگه اومدم فرم پر کردم.چقدر زور داره.از یه طرف اینهمه بچه درس خون که رشته شونم کاملا مرتبطه با کار سازمانه داریم اما دریغ از استخدام یکیشون، از اون طرف این خانوم که مطمئنا لیسانسشم با سهمیه گرفته، بدون هیچ امتحانو آزمونی میاد تو یه جایی کار میکنه که هیچ شناختی ازش نداره.همینه که نصف مدیر دفترا اینقدر بی سواد تشریف دارن .حالا جالبه بعد از اینکه اشتباهشونم میگی و یاد میگیرن.بار دوم که دوباره با اون شعبه کار داشتی یه جوری رفتار میکنه انگار این همه زندگیش حقوق خونده.آیییییییییییی حرصم میگیره .

 

خلاصه بعد از اون یه خواهر منو صدا کرد و رفتم داخل polling.gif .برای اولین بار تو عمرم به این رسانه ملی درود بیکران خودم رو فرستادم.چقدر تو این موقعیتها به داد میرسن.به شمام توصیه می کنم اگه کاره گزین ش و اینا داشتید حتما یه هفته قبلش بشینید برنامه های تلویزیون رو ببینیدتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com .البته این اطلاعات من نتیجه یه هفته دیدن نیست، نتیجه زور و تزویری که آدم رو مجبور به داشتنش میکننتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com .البته یه جاهاییم راستش رو گفتم .یکی نیست بگه آخه به شما چه من نماز میخونم یا نه.نظرم در مورد ر ه ب ر و ر ئ ی س ج م ه و ر و برنامه هاش چیه.س ی ا س ت داخلی و خارجی رو چقدر قبول دارم و از این چرت و پرتا .هیچی دیگه مصاحبه م تموم شد و من شاد و شنگول برگشتم خونه .فقط یه سوال رو خراب کردم اونم در مورد خطبه های نماز جمعه بود که نمی دونستم به چه زبونیه؟خدا کنه قبول شم.یه خورده ته دلم نگرانم.

 

 

میگم این میوه خوریای کریستال چه سنگینه.گرونم هست.کمترین مبلغش شصت  تومنه.به نظر من که پول حروم کردنه.نگید اگه کسی داشته باشه خوب پولی نیست.به نظر من که هست.آخه زور نداره شش تا بشقاب که یه هوا از نعلبکی بزرگتره رو بگیری  شصت تومن ،تازه اونم پایینترین قیمتش بود .اونوقت اگه یکیش خدایی نکرده، خدا به دور، فوت این ور ،فوت اون ور، این ور دستم یه گاز و اون ورش یه گاز، بیفته بشکنه که آه از ماتحت آدم بلند میشه .شش تام که کمه ،حداقا دوازده تا باید گرفت.پولش چند؟ ۱۲۰ تومن ناقابل.من فک می کردم ارزونتره حالا خیلی گرونم بشه نهایت بیست و پنج شش تومن بشه، ولی وقتی رفتم و قیمت گرفتم برق  از سرم پرید.ارزش نداره مادر خریدنش .حالا از ما گفتن.یا نمی دونم شاید من زیادی به این مدل پول خرج کردنا معتقد نیستم.مثلا مایی که خونه نداریم میتونیم این پولارو خرد خرد پس انداز کنیم یه خونه نقلی بگیریم که ماله خودمون باشه، در عوض دیگه هر سال غم خونه و اثاث کشی نداریمتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com .مگه نه؟

 

 

اینقدر دلم میخواد برم خونه دختر عموی مامانم. شبایی که شوهرش  شیفت شبه، تنهان تو خونه.گاهی منو و دختر عمو کوچیکه که میشه خواهرش ،میریم پیششون شب میمونیم.اینقده، اینقده خونه شون انرژی مثبت داره که همش دلم میخواد برم   .یازده ساله از ازدواجشون میگذره اما انگار تازه با هم ازدواج کردن از بس با عشق و احترام نسبت به هم رفتار میکنن.کلا جو خونشون خیلی خوبه.شوهرش خیلی هواشون رو داره وخاطرش رو میخواد. مادر شوهره  چند بار با عروسش حرفش شده بود و بهش کنایه زده بود که چرا بجای دختر کوچیکه ش، پسر بدنیا نیاورده.شوهر دختر عموم هم از اون زمان به کلی رابطش رو باهاشون قطع کرده . پسره از خونه باباشم  تو بگو یه قاشق آورده،نیاورده.هر چی که الان دارن رو دوتایی به دست آوردن.شکر خدا خیلی خوشبختن .امان از دست کسایی که حرمت خودشون رو میبرنSHABLON_padonak_04.gif .

 

همسرانه نوشت: قند عسلم میدونی خیلی ناناسی.دوست دارم  شیرینکم .مرسی که روحیه ی شادی داری و این شادی مسری تو، رو من هم تاثیر خوب میزاره.مرسی که منطقی هستی و  درکم میکنی.همیشه خوب بمون عزیز روزگارمkiss.gif .

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٤/٢٥ ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ  توسط من و آقای مهربان  نظرات ()


سرما خوردم.توی سومین ماه بهار.وسط این گرما دیگه خیلی نوبره سرما خوردن من.اونم بد جور.دیروز که شادی دوستم رو دیدم(حالا هر روز می بینمش ها) پرید و سفت بغلم کرد و بعدش کلی بوس و کیپ تا کیپ صورتم وایسادن و حرف زدن که ای داد بیداد اگه تو بری من چیکار کنم.خیلی بهت عادت کردم و از این حرفا.منم بعد از پنج دقیقه یادم افتاد که خانوم سرماخورده و نباید خیلی نزدیکش بشم.تا اومدم و خودم رو کشیدم کنار دیگه دیر شده بود.عصرش هم که تا از حموم اومدم بیرون آقایی زنگ زد و بنده خیلی شیک با دلی خجسته و کله یی کاملا خیس رفتم تو تراس  رو سنگ سرد نشستم به حرفیدن.اصلانم انگار نه انگار از سر و کله م داره همینطوری آب شووووووووووووووووووور میریزه.شبم که پنجره باز و من نه پتویی نه ملحفه ایی    .این شد که الان یک عدد هانای سرما خورده اما قوید که از صبح مشغوله خود مداواییه، در خدمت شما میتایپهComputer.

 

 

یادتونه چند وقت قبل در مورد تشک ازتون سوال کردم.آفرین به حافظه تون که یادتون نیست .هیچی دیگه من اون موقع رفتم و لایکو ها رو دیدم.اتفاقا این مرده فروشنده همسایه قدیم خونه مامان بزرگم اینا از آب دراومد و تا مامانم رو دید شناخت.میگفت اینا عرق میکنن (منظورش متکا و تشکای پشم شیشه بود).درسته خیلی جمع و جور و مرتبه اما  عمرش کمه.میگم چه خوبه آدم برای هر چیزی که بخواد بگیره آشنا داشته باشه.دقت کردید وقتی میرید خرید یه چیزی، اگه تو یه راسته چند تا مغازه از یه جنس رو داشته باشن هر مغازه جنس اون یکی رو میکوبه و میگه اونا اصل نیست و تقلبه و اینا.بعدشم کلی در مورد ماست خودش تبلیغ میکنه که ترش نیست و ال و بل.هر جام که برای خودشون یه بازرگانی هستن و هر کی یه قیمت.خلاصه از خیر لایکو خریدن گذشتم و تصمیم بر این شد که بدم برام بدوزن.دوتا تشک پنبه و شش تا متکای پنبه و دو تا پر برای سرویس خوابم.امروز قرار بود آماده بشه که مثل همه چیزای دیگه که قول سر خرمنه، آماده نبود.

 

قراره امروز با مامانم بریم و برای متکاهای پرم ،پارچه پر شکن و یه چیزی که شبیه فیبره و دونه دونه اس و با پر قاطی میکنن که بعد از یه مدت پر نخوابه  رو بگیریم.برای تشک هم ساتن صورتی و پارچه نخی صورتی با گلای سفید گرفتم که مامانی زحمت دوختنش رو میکشه.

 

حدود یه ماه قبل ، عمه مادرم از مکه برگشت برای مادر بزرگم چادر سفید آورده بود که مامان بزرگم چون چادر زیاد داشت ،دادش به من که برا چادر نماز بدوزم.مامان دیروز زحمت اونم کشید و الان یه چادر نماز خوشمل دارم.

 

من دیگه فعلا برم دخملیا

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٤/٢٥ ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ  توسط من و آقای مهربان  نظرات ()