نمی دونم چرا یه مدته اصلا دستم به نوشتن نمی ره.ولی چون میخوام خاطره هام برای همیشه برام بمونه سعی می کنم بازم بنویسم.
از دو تا سه شنبه قبل شروع می کنم که آقایی برگشت.عصر ساعت 6 رسید و مستقیم اومد خونه ما.تقریبا یه ساعت نشست و با مامان و برادرم در مورد ا ن ت خ ا ب ا ت و این نمایش مزخرفی که به راه انداختن بحث و تبادل نظر کردن.بعدشم که بابا برگشت همین بحث ادامه داشت.خوشم میاد که بابام و آقایی در مورد مسایل سی یاسی و تا حدودی مذهبی با هم هم عقیده هستن البته با یه کمی اختلاف در جزییات.بارون میبارید.من و آقایی با هم رفتیم بیرون برای شام.بعدشم ْآقایی منو رسوند خونه.
چهارشنبه
ظهر قرار بود آقایی قرار بود بره که با حرفای خالش منصرف شد و موند.صبح رو با هم رفتیم پارک و روزنامه خوندیم و ... .ناهارم رفتیم خونه ما مامان خورش سبزی پخته بود.میخواستیم عصر بریم بیرون و خرید کنیم که ساعت 5 پسرخاله آقایی زنگ زد و خبر فوت پدرش رو داد.ایشون هم مجبور شدن برن اونجا و خرید ما کنسل شد.خدا رحمتش کنه آقای صلاحی رو.من یه بار بیشتر ندیده بودمش.اما با حرفایی که خاله آقایی و گاهی آقایی میزنه احساس میکنم مرده خوب و خوش اخلاقی بوده.
پنج شنبه
صبح من و مامانم و مادربزرگ با بابام و پدربزرگ و برادرم رفتیم مجلس ختم.ناهار مامان بزرگم اینا خونه مون بودن.عصری هم آقایی اومد دنبالم و رفتیم بیرون.یه مانتوی خوشکل یاسمنی گرفتم.متاسفانه بانک ارتباط ماهواره ایش قطع بود و آقایی نتونست پول بگیره در نتیجه خریدای دیگه مون موند. رفتم که از حسابم پول بردارم که آقایی از بس گفت دیرمه و الان مهمونها اونجا هستن و عجله دارم و باید برم حسابی عصبیم کرد.منم اشتباهی کارت رو زدم و دستگاه کارتم رو برداشت.خودم برگشم خونه آقایی سریع رفت چون دیرش بود.
جمعه
اتفاق خاصی نیفتاد.آقایی خونه خالش بود.
شنبه
صبح مادر و پدر و خواهر کوچیکه ی آقایی اومدن خونه مون.تقریبا دو ساعت نشستن و تشریف بردن.منم بعدش رفتم و از بانک کارتم رو گرفتم و بعدش رفتیم نهار خوردیم.قرار بود شنبه بره که بازم نرفت.ته دلم خوشحال شدم که موند.عصر شنبه اومد دنبالم و رفتیم بیرون که با هم یه کوچولو دعوامون شد.منم برگشتم خونه که وسط راه بهم زنگ زد و منم رفتم پیشش.
یکشنبه
عزیز دلم نهار خونه ما بود.براش الویه درست کردم که با خودش برد.
دو شنبه
اتفاق خاصی نیفتاد.
سه شنبه
رفتیم خونه دختر عموی بابام.خیلی خوشحال شد از اینکه عقد کردم.بهم یه پارچه کادو داد.از مکه براش آورده بودن.کلی برای خوشبختیمون دعا کرد.
چهارشنبه
بازم یه روز معمولی بود.عصرش با مامان مشغول آماده کردن وسایل شدم برای فردا که میرفتیم سفر.بعدشم رفتم آرایشگاه.
پنج شنبه
رفتیم تبریز پیش خواهر وسطی که اونجا دانشجوئه.ساعت شش راه افتادیم و حدودای سه رسیدیم.من و خواهر کوچیکه خوابگاه پیشش موندیم و مامان و بابا و برادرم رفتن هتل.عصرش رفتیم بازار و مامان ب پارچه گرفت و منم پارچه گرفتم برای رویه ی خوشخوابم.شبم همینکه سرم رو گذاشتم رو تخت بیهوش شدم از بس خسته بودم.با آقاییم که تلفنی حرف میزدم همش میگفت برو بخواب.قربون مهربونیت که پشت تلفنم میفهمی حالمو.
جمعه
هم اتاقی خواهری رو برداشتیم و هممون رفتیم آسیاب خرابه.یه جایی نزدیک جلفا کنار ارس.خیلی جای قشنگیه.یه روده بین صخره ها که از صخره ها آب میریزه پایین و صحنه های قشنگی رو بوجود آورده.بعدش رفتیم بازار مرزی جلفا و گشتیم .نهار رو خوردیم و رفتیم کلیسای سنت استپانوس که سی کیلومتری جلفاس.به اسم شهید اول مسیحیت نام گذاری شده.اما متاسفانه از اونجا که برای اینا چیزی به نام عرق ملی و آثار باستانی و این چیزا یعنی زرشک امکانات خاصی نداشت علیرغم اینکه این مکان جز آثار جهانیه.مثلا ناقوسش رو برداشته بودن که تعمیر کنن.نگهبانه میگفت چون نمی دونن چطوری باید بزارن سر جاش هنوز همینطوری نصف کاره ولش کردن.یعدشم که برگشتیم تبریز.یه کم به اتاق خواهری رسیدم و برای گلای خشکش یه گلدون درست کردم و ظرفای نشسته ش رو که یه کوه بود شستم و خلاصه کلی امور کزتی برای اتاقشون انجام دادم و حسابی خوشکل کردم .اونام که شنگول و شادان همش متشکر میشدن ازم.
شنبه
صبح راه افتادیم.رفتیم ارومیه.عاقبت بعد از سی سال پل روی دریاچه رو ساخته بودن البته نه همش رو یه طرفش رو.هنوز طرف برگشتش مونده که بسازن.ماشینا از یه طرفش رفت و آمد میکردن.سی سال دیگه اون طرفش رو هم میسازن.نقل و عرق بیدمشک و سرکه توت سفید گرفتیم و یه کم گشتیم و رفتیم مهاباد.نهار رو اونجا بودیم.بعدشم که حرکت کردیم و ساعت نه و نیم خونه بودیم.منم خسته تا ساعت ده و نیم امروز بیهوش بودم.یه خورده کار کردم و الان در خدمت شمام.
پ.ن 1 گفتم که حوصله نوشتن ندارم زیاد.از نوشته هام معلومه؟
پ.ن 2 میشه لطفا بهم بگید تو بلاگفا چطور باید عکس بذارم. تو قسمت مربوطه آدرس عکس رو مینویسم.اما تو متن لینکش نمیاد.
همسرانه نوشت: آقایی خیلی ماهی فهمیده و مهربون اما ناراحت میشم وقتی که با منی همش بگی دیرمه یا یه جوری رفتار کنی که من احساس کنم خوشت نمیاد با من باشی.میدونم که واقعا اینطور نیست و چیزیم که الان مینویسم تاثیر حالتای عصبیه شروع سیکلم و امدن خاله پریه.امیدوارم تو مسیر زندگی یاد بگیریم که باید همه عشقمون برای هم باشه و همیشه اون رو به هم ابراز کنیم.امیدوارم یاد بگیریم که هیچی مثل دوست داشتن همدیگه برامون آرامش بخش نیست و داشتن همدیگه بزرگترین ثروتمونه.امیدوارم زودرنج و مغرور نباشیم و سعی کنیم چیزی رو که نمی دونیم یاد بگیریم.خوب زندگی کنیم چون فقط یه بار فرصت تجربه ش رو داریم.
+
نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٥ ساعت ۱٠:٥٩ ق.ظ توسط من و آقای مهربان
نظرات ()